از شهر که خارج می شویم با خیال راحت بر می گردم و رو به پشت در صندلی عقب ماشین می نشینم. این طوری دنیا را جور دیگری می بینم. جدا از  نمای بزرگ تر و دلچسب ترش، حرکت را احساس می کنم. دیگر به نظر نمی رسد که درخت های کنار جاده با سرعت از کنارمان رد می شوند. این من هستم که دارم دور می شوم.

 

دور و دورتر. طبیعت پشت سرم را ترک می کنم. گله ی گوسفندها، مزارعی که تازه شخم زده شده اند، کوه های پوشیده از برف، خانه های کاه گلی، تیرهای چراغ برق، دکه های وسط جاده، همه و همه در گذشته جا می مانند.

 

من به تنهایی جلو می روم. یا شاید هم عقب می روم. هیچ نمی دانم مقصدم کجاست! نیرویی ناشناخته از پشت یقه ام می گیرد و من را می کشاند به سمت دنیایی که آن را نمی بینم. آن را نمی شناسم. من هنوز هم چشم به گذشته دوخته ام. حتی تکه سنگ گوشه ی خیابان، یا علف هرزی که کف آسفالت را شکافته، نشانه هایی می شوند که فاصله گرفتن را لمس کنم. تنهایی را بچشم. مجبور باشم هر لحظه در حال وداع گفتن باشم. 

 

 

عادت عجیبی است، نه؟ راستش در در زندگی روزمره ام هم همین طورم. یک روز با خودم گفتم این بار دیگر می روی، جدی جدی می روی، باید رفتن را یاد بگیری. مهم نیست زمینی که رویش ایستاده ای نوک کوه است یا ته دره، برای تو مثل باتلاق است. تو گیر کرده ای. همیشه ی خدا گیر می کنی. باید حرکت را یاد بگیری.»

 

حرکت باعث تغییر می شود‌. تغییر باعث پویایی و شکفتن می شود. پویایی از ما آدم های بهتری می سازد. تصمیم گرفتم همه چیز و همه کس را ترک کنم. تصمیم گرفتم از باتلاق فرار کنم. به خودم قول دادم وقتی برگردم که آدم بهتری شده بودم. کم و بیش سر قولم مانده بودم. تا همین امروز که رفته بودیم بیرون شهر.

 

 

همان طور که قسمت عقبی خیابان لاغر و لاغر تر می شد و مثل مار به خود می پیچید و قسمت جلویی اش چاق و چله با لباس های گشاد از زیر لاستیک ها بیرون می آمد، خاطراتم در ذهنم جان گرفتند. تازه آن موقع به حماقت خودم پی بردم. گفته بودم می روم تا رفتن را یاد بگیرم.» غافل از اینکه من رفتن را بلد بودم‌. خیلی خوب هم بلد بودم. بارها و بارها بی مقدمه گذاشته و رفته بودم. رفتن هایی که شاید به چشم هیچکس نیامده اند.

 

 

مشکل بخش دوم‌ماجراست. من خودم می روم اما دلم جا می ماند. چیزی که بلد نیستم دل کندن است. دل کندن را هم نمی شود یاد گرفت!  حالا که فکرش را می کنم می بینم من تمام عمرم با احساساتم درگیر بودم.  من تمام عمرم در حال رفتن بودم تا شاید دل کندن را یاد بگیرم. رفتن هایی که عمرشان گاه چند ثانیه و گاه چند سال به درازا می کشد.

 

 

امروز خاطره ی یکی از تلخ ترین رفتن هایم را یادم آمد. خود رفتن و دوری کردن و تنها ماندن و دل تنگی را نمی گویم. قسمت عذاب آورتر ماجرا برگشتن بود. جزئیاتش را کنار می گذارم. مدتی جدا بودیم و بعد که برگشتم دیدم فلانی دیگر آن آدمی که من می شناختم نیست. فراموش کرده بود یا کنار آمده بود را نمی دانم. فقط می دانم عوض شده بود. جلو رفته بود. این من بودم که همچنان در باتلاق گیر کرده بودم.

 

 

خیلی درس ها هستند که باید یاد بگیرم. زندگی کردن هزار و یک دنگ و فنگ دارد. هزارجور قلق دارد. نمی شود از روی یک جزوه روخوانی کنی و یک شبه متخصص شوی. نمی شود چوب جادویی ات را تکان بدهی و خوشبختی را احساس کنی. فرمول حل کردن معادلات هشتاد مجهولی این دنیا را نمی دانم. اما فهمیده ام که رفتن راه حل نیست. حداقل اینطور رفتن نه! 

 

 

روراست باشیم. ترسیدم. به آینده نگاه کردم و ترسیدم. معلوم نیست چند نفر از دوستان خوبی که اینجا پیدا کرده ام تا چند سال دیگر زنده باشند. یا چند نفرشان هنوز دست به قلم باشند. چند درصد به دانشگاه و محیط های آکادمیک جدید وارد شوند و شخصیتشان از این رو به آن رو شود. چند نفر از مجردها ازدواج کنند و چند تن از متاهل ها مادر یا پدر شوند. پخته تر یا بی حوصله تر شوند. چند نفرشان دغدغه های جدیدی پیدا کنند که من نه آن را می فهمم و نه می خواهم که بفهمم. زمان همه چیز را عوض می کند، نه؟ بعد من بر می گردم و آدم هایی را می بینم (یا نمی بینم) که آنها را نمی شناسم. تصورش هم برایم ترسناک است. برای به دست آوردن بعضی چیزها باید بعضی از داشته هایت را فدا کنی. اما در این معامله من جز تنهایی به دست نمی آورم. 

 

 

نمی دانم حرف هایم برایتان هیچ معنایی دارند یا نه. شاید از بس تنها مانده ام زده است به سرم. دو سال کم زمانی نیست. قبول کنید دیوانه کننده است. از حالا به بعد فقط دو راه دارم. یا ادامه ی متنم را پر از شعار و سخنان نغز دلپذیر کنم و وعده ی تحول و دگرگونی قریب الوقوعم را بدهم. یا دست بگذارم روی دکمه ی حذف. یا شاید هم هیچ کدام. شاید بهتر است اسم جدید اینجا را قبول کنم. انتشارات دل. دل که قرار نیست حرف حسابی بزند. هوم؟ آن هم دلی که صاحبش گذاشته و رفته و خودش اینجا تنها مانده

بیایید براتون یه قصه بگم

به مناسبت ۲۲ بهمن پاسخ می دهم.

رفتم از کوی تو اما عقب سر نگران

  ,نمی ,رفتن ,های ,هم ,کنم ,    ,را نمی ,نمی دانم ,را یاد ,را می

مشخصات

تبلیغات

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

!احساس_پارستزی # ARASH-TV وبلاگ چاپ تدبیر متخصص در زمینه چاپ سابلیمیشن خدمات فنی برق مخابرات صنایع فلزی سندان VOLOME MUSIC گاه نویس سالم زیبا www.andishmandproject.com بهترین وکیل در اصفهان